رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

زندگی بخش من

این متن رو جایی خوندم و خوشم اومد بی خیال نداشته هایت ...  بی خیال دلتنگی هایت ...    بی خیال هر چه که خیالت را نا آرام میکند  ...    به من بگو ببینم .... امروز نفس کشیده ای ؟   آری ؟   پس خوشا به حالت .      عمیق نفس بکش ... عمیق عشق را ... زندگی را ... بودن را ... بچش ... ببین..لمس کن    و با تک  تک سلولهایت فریاد بزن " معبود من شکر که مرا جان بخشیدی "     ...رادوین و احسان  عزیزم گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری، دست های تو توانایی آن را دار...
11 دی 1392

اغاز سال 2014

2014 هم آمد ... امید که با خودش صلح و دوستی و آزادی و آرامش برای همه مردم دنیا آورده باشد .                   ...
11 دی 1392

تولد مامان رفعت و پایان 19 ماهگی رادوین جونم

 یه مدت بود که کار اشتباهی انجام میدادم. ولی دیگهههههههههه من  بدون گواهینامه  مینشستم و رانندگی میکردم  . میدونم کار خطرناکی هست ولی خوب وارد بودم ولی خدا این تنبلی رو از ما بگیره خیلی خوب میشههههههههههههههه   حوصله اینکه برم  کارهای گواهینامه رو انجام بدم رو نداشتم  .  از طرفی هم احسان  خیلی  راحت ماشین رو بهم میداد تو عید گذشته  جاده بندرعباس 200 کیلومتر نشستم چون احسان خیلی خسته شده بود و  با  شجاعت زیاد گفت رومینا بشین  و من هم با اعتماد به نفس بالا  قبول کردم و نشستم .   تو جاده دیلمان هم احسان گفت بیا بشین رانندگی کن و با همه نوع جاده  اشنا ...
10 دی 1392

عشق

با عشق می‌شود گفت سلام، حال کسی را پرسید، به گل‌های باغچه آب داد و اصلا نگران نبود. این عشق از کجا آمده که معجزه می‌کند. با عشق می‌شود به خدا رسید از همین خیابان با همین خنکای شبانگاهی که از سمت این زمستان می‌وزد. با عشق می‌شود گفت سلام، حال کسی را پرسید، به گل‌های باغچه آب داد و اصلا نگران نبود. این عشق از کجا آمده که معجزه می‌کند. بوی سیب می‌دهد و عطر گل محمدی. یک جور اعتماد به تمام کائنات. انگار همه عاشقانه‌ها همصدا شده‌اند تا ضربان قلب تو را تنظیم کنند و لرزش دست و دل مرا. با عشق می‌شود در شب میلاد تو در آسمان، قرص کامل ماه را به فنجان چای مهمان کرد. من عاشقم. تو خود عش...
6 دی 1392

شب یلدای 92

 امسال دومین سالی بود که رادوین عشق زندگیم  در کنار ما بود . و کلی جمع ما رو شاد و شادتر کرد .   شب قبل در کنار دوستان بودیم  و  خیلی خوش گذشت و دیشب که شب یلدا باشه  قرار شد که همه خونه داداشم امیر جمع بشیم چون 3 دی تولدش بود و برای شب یلدا تدارک تولد دیده بودیم  کلی زن داداشم کیک بزرگ سفارش داده بود  و لباس هندونه خریده بود و چیز های دیگه . ولییییییییییییییییییییییییییییییی  اراد جونم  عصرش به خاطر زردی  بستری شد . وقتی فهمیدم  همین که تلفن رو قطع کردم نشستم کلی گریه کردم   اخه چطوری از اون دستهای کوچولوش خون  میگیرن نمیدونم خیلی حالم بد شد احساس میکردم دارم خف...
1 دی 1392

روزهای اخر پاییزی 92

پنجشنبه ایی شام خونه  امیر داداشم دعوت بودیم   خودم ناهار جاتون خالی به دستور احسان خان کوفته درست کردم   خیلی خوشمزه شده بود  قابلمه مون رو برداشتم رفتم خونه مادربزرگم و اونا هم کوفته درست کرده بودن   دور هم بودیم و خوش گذشت  بهد رفتیم پیش اراد جون    ماشالله  همین که رسیدم زودی بغلش کردم  چون هنوز شیر مامانش نیومده بود  گریه میکرد منم شیر خودم رو دوشیدم و با قاشق  بهش شیر دادم  مست شد و 1 ساعتی  بچه گی خوابید     منم از قدرتم استفاده کردم دیگه بغل هیچکی نمیدادم اینگار که خودم اصلا بچه ندیدم   میگفتم نه من بهش شیر دادم و باید بغل خودم با...
30 آذر 1392

اراد جون دنیا اومد

 سلام دوستهای عزیزم    از دیشب نتونستم بخوابم   همش داشتم انتظار امروز صبح رو میکشیدم   احسان امروز رو مرخصی گرفت  و با متین وسامان راهی تهران شدیم   متین و سامان تو اکباتان کلاس موسیقی داشتن و اونها رو پیاده کردیم و   نگین تماس گرفت گفت که اراد جون دنیا اومده  و کپی امیر داداشم هست   یه دسته گل خریدم و راهی بیمارستان لاله  تو شهرک غرب شدیم  و  و  نگهبانی راه نمیداد با وجود اینکه اتاق خصوصی بود ولی نمیزاشتن که برم بالا  بالاخره با   خواهش رفتم  دیدن اراد و  مامانش خیلی بامزه بود همین که رسیدم بغلش کردم  حیف که نزا...
27 آذر 1392

تولد احسان عزیزم

 زلف اشفته و خوی کرده  و خندان به لب و مست          پیرهن چاک غزل خوان و صراحی در دست  نرگسش عربده جوی و لبش افسون کنان                    نیم شب دوش به بالین من امد بنشست  سر فراگوش من اورد و به اواز حزین                            گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست  عارفی را چنین ساغر شبگیر دهند                             کافر عشق بود گر نشنود باده پرست  برو ای زاهد و بر دردکشان  خرده...
25 آذر 1392

جمعه خیلی خوب با دومین سرما

 امروز  صبح  احسان گفت بیا بریم تهران نمایشگاه سفال کلپورگان که از قبل توضیح داده بودم که چه سفالی هست خواهر شوهری  تموم نمایشگاه رو اداره میکنه  و قرار شد که بریم تهران  نمایشگاه در حال اماده شدن بودیم که دیدم برف شدید میاد  خلاصه مادر شوهری خودش رفت. و ما موندیم خونه و با پوریا و خاله نگین و امید و نامزدش رفتیم برف بازی . رادوین رو ساعت 12 گذاشتم پیش مامانم    و رادوین دنبال بابا حسن بابای خودم  میگشت  که بهش گفتیم الان میاد رفته کوه    خوشحال شد و با ما خداحافظی کرد و ما راهی  باراجین و جاده زرشک شدیم      جاده شلوغ بود  و زمین پر از برف...
22 آذر 1392

ثبت نام اولین کلاس درسی

 این روزهای من پر شده از شیطتنتهای این وروجک  از ساعت 9 صبح تا 2 3 انرژی دارم  بعد از اون دیگه خودم رو به زور میکشم  یعنی دیگه توانی برام نمی مونه  اینقدر که رادوین خان  شیطنت میکنه اصلا با وسایلش دوست نداره بازی کنه  دوست داره که تو اشپزخونه   هر کاری که من میکنم اونم انجام بده   امروز  به خواسته اش جواب دادم  که دوست داشت بره تو  سینک ظرفشویی   اول از همه بلا یاد گرفته میره صندلی رو میکشه میاره جلوی ظرفشویی بعد اشاره میکنه که من رو بزار  روش که من هم گذاشتمش اون تو  واییییییییییییییی  اب  رو باز کرد و شیر اب رو  چرخوند به  پش...
19 آذر 1392